تبليغاتX
داستانستان
مرز تردید

    (( چند بيت شعره ، گفته تفسير كنيد و برداريد بياريد )) . نگاه بي حوصله اي بهش انداختم . انگار اون هم اصلاً حواسش به چيزهايي كه ميگه نيست ، خيره شده بود به صفحه گوشي همراهش و مشغول خوندن متني از روي صفحه اش بود . بدون اينكه نگاهش رو از همراهش برداره ، كاغذ تا شده اي كه چند دقيقه اي مي شد دستش نگه داشته بود ، به سمتم دراز كرد . گرفتم و گفتم : (( اين ديگه چيه ؟! )) . گفت : (( نمي دونم ، اين استاد رو خودت مي شناسي ديگه ، كارهاي عجيب غريب زياد مي كنه . حالا هم برداشته براي پنج تا از بچه ها اين كار رو كرده . از شانس گند جفتمون ، اينسري تركشش هر دوي ما رو گرفت ...


ادامه داستان ...
سلمان - 87/10/16 - 0:28 - لینک -
دعوت نامه انجمن داستانی چوک

" چوک نام پرنده ای است شبیه جغد که از درخت آویزان می شود و پی در پی فریاد می کشد . "
انجمن داستانی چوک ، متشکل از 30 عضو فعال از سرتاسر کشور ، از تمامی علاقه مندان و مشتاقان داستان نویسی برای عضویت و شرکت در جلسات مجازی و حقیقی نقد داستان این انجمن ، دعوت بعمل می آورد تا دوستان داستان نویس ضمن عضویت در این انجمن ، آثار خود را در بوته آزمایش و معرض نقد دیگر عزیزان داستان نویس و کارشناسان این امر قرار دهند با این هدف که دریچه تازه ای به دنیای داستان نویسی به روی آن ها باز شود .

آدرس اینترنتی و وبلاگ انجمن :
http://www.stop4story.blogfa.com

خبرگزاري انجمن داستاني چوك
www.chooook.persianblog.ir

سلمان - 87/10/16 - 0:22 - لینک -
مفر
    هر چقدر گشتم پيدا نكردم ، حتي يك دونه هم . منظورم بليطه ، يادم رفته بود بليط بگيرم و حالا علاوه بر نداشتن بليط ، يك ريال هم پول توي جيبهام نداشتم . كارت اعتباريم فقط دو هزار تومان داشت كه خود پرداز اون دو هزار تومان رو نمي داد . و با اين وضعيت قصد برگشتن به خونه رو داشتم . ...
ادامه داستان ...
سلمان - 87/09/11 - 22:22 - لینک -
شبح تردید

     مثل جنازه خودم رو ول کرده ام وسط اتاق ، روی زمین . پکی به سیگارم می زنم و و دودش رو ول می کنم توی هوا و مسیر دود رو با چشمام دنبال می کنم . میره بالا و بالاتر ، اونقدر که وقتی به جلوی لامپ می رسه دیگه ازش خبری نیست . ... خبری نیست ... خیلی وقته خبری ازش نیست . یعنی کجاست ؟ ... البته خیلی هم خیلی وقت نیست که نیست ، دو هفته که چیزی نیست . لابد یه مسافرتی رفته ، شاید هم کار واجبی براش پیش اومده و نمی تونه پیشم بیاد ، شاید هم اصلاً کسی از اقوامش فوت کرده و کلاً درگیر اون شده ، خدا نکنه! ... ولی اینجوری نمیتونه باشه ... اگه مسافرت بود خوب حداقل یه زنگ بهم می زد ... کاری هم براش پیش نمیاد که ، ... یه دختر جوون بیکار ، چه کار واجبی می تونه داشته باشه ... نه ، حتی اگه یکی از فامیلهاش هم مرده بود ، تا امروز دیگه همه مراسم هاش گذشته بود و می تونست یه خبر ازم بگیره ... نه ، پانزده روز خیلی زیاده ، ... حتماً یه اتفاقی داره این وسط می افته که من بی خبرم ... شاید ازم سیر شده دیگه نمی خواد باهام باشه ... آره ، لابد براش تکراری شده ام ، ... ههم ، ... می دونستم بلاخره یه روزی اینجوری می کنه ... ، حتماً یکی رو هم پیدا کرده که من رو ترک کرده ... شهرام می گفت این دختره رو با یکی دیده ها ، من خر باور نکردم ... آره خودش بوده ... این همه مدت من رو سر کار گذاشته بوده و با اون پسره به ریش من می خندیده ... صد در صد هم مراسم نامزدیشون این چند وقت بوده که دیگه من رو ول کرده ... شاید هم از قبل با هم نامزد بوده اند ... وای ، نکنه ازدواج تحمیلی بوده باشه و این دختر من رو دوست داشته باشه ... من رو واقعاً دوست داره ، مطمئنم ... بعد از این دو سالی که با همیم صد در صد مطمئنم که این دختر من رو بیشتر از همه دنیا دوست داره ... هزار بار تا حالا هم با زبون گفته دوستم داره ، هم با عملش ثابت کرده ... نکنه پسره پی به رابطه من و نامزدش برده و حالا اون رو اذیت کنه ... وای اگه حتی یه تار مو ازش کم شه پسره رو زنده نمی زارم ... نکنه کشته باشدش ... اگه بمیره من چی کار کنم ، من هیچ کس رو غیر از اون توی دنیا ندارم ، ... من دیگه هیچ کس رو نمی تونم پیدا کنم که به اندازه اون دوستش داشته باشم ... نه ، نباید بمیره ... نه ، اون نمرده ، اگه چیزیش می شد ، حتماً تا الان خبرش میومد ... اون به این راحتی ها نمی میره ، حداقل تا من رو توی گور نکنه از این دنیا نمیره ... این رو خودش بارها بهم گفته ... نه اون دوستم نداره و هیچ وقت هم دوستم نداشته ، ... با اینکه زبوناً می گفت "دوستت دارم" ، اما خودم بهتر از همه می دونستم که دروغ می گه ، ... همه می گفتند این دختر دورو و دغل بازه  ... توی این مدت هم فقط می خواسته من رو سرکیسه کنه ... آخه من بد بخت که هیچ وقت یه قرون پول تو جیبم نداشته ام ، چی رو می خواسته سر کیسه کنه؟ ... شاید دروغ می گفته ، ولی قصد سر کیسه کردنم رو نداشته ... نه بابا ، بنده خدا دختر خوبیه ، این وصله ها هم اصلاً به این آدم نمی چسبه ... آره ، خیلی دختر خوبیه و بهترین گزینه برای ازدواج ... توی این مدت هم هرکجا بوده ، دیگه امروز فردا حتماً پیداش میشه ... آره میاد پیشم ، توی همین اتاق ... دوباره مثل شبح جلوی چشمهام رو پر می کنه و رفته رفته توی هوا پخش میشه و میره بالا و هی رقیق تر میشه ...

سلمان - 87/08/25 - 23:10 - لینک -